تبليغاتX


M.R.H Company ::. کلبه درویشی قلبم .::

کلبه درویشی قلبم

: درباره وبلاگ

 

از چی بگم ....از خودم بگم....چی رو بگم ......
از عاشقی بگم یا از یا از مرگ........
دیقه نمیدوونم


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

فروردین 1387
اسفند 1386

 

: پیوندها

 

آرت شراب
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا

 
 

خاطره ها...


نیمه شب آواره و بی حس وحال

در سرم سودای جامی بی زبان

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدای یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد اورد اول بار را

خا طرات اولین دیداررا

آن نظر بازی ان اصرار را

آن دو چشم مست اهووار را

همچون رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با منو

هم نشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو

ناتوان بود وتوان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین اغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش درعشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ظعره مان شوی دریاست دل

بی تو شامی فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت : در عشقت وفادارم بدان

من تورا بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افسون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبایت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لعب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهرکس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت در نکوهی کاخ بود

روزگار... اما وفا با نداشت طاقت خوشبختی

ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخراین قصه هجران بود و بس حسرت

و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدای غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده ام آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر نا گاه پشتم را شکست

آن کبوتر اقبت از بند رست رفت و

با دل دار دیگر عهد بست

با که گویم این که هم خونه منس

خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد این وصل او قسمت او نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم هم دم شدم

باد و نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من ...عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کهف رفت فردا را نگر

آخرین یک بار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

عشق دیرین گسسته تارو پود

گرچه آب رفته باز اید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386 توسط آرش حسین زاده  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  مقداد معظمی
All Rights Reserved